تبليغاتX
یادداشت روز
جائی برای حرفهائی که شاید در حضور، مجال وجود نیابند

برنامه جدید رادیو MBA را که بخش جدیدی به نام "مدیر امروز" به آن افزوده شده بشنوید. این شماره از برنامه رادیو به دلیل همزمانی با درگذشت استیو جابز بخشهائی را به وی اختصاص داده است.

ورود به صفحه رادیو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 0:43  توسط محمد آکوچکیان  | 

سلمان خان راجع به چگونگی و چرایی تاسیس آکادمی خان صحبت می کند که یک مجموعه از ویدئوهای آموزشی ست که به دقت ساخته شده اند و ریاضی و امروزه بقیه درسها را هم ارائه می دهند. او قدرت تمرین کردن همراه با تعامل را نشان می دهد و از معلمان می خواهد که کلاسهای درس سنتی را زیر و رو کنند. به دانش آموزان بگویند که ویدئوی درس را در خانه ببینند و تمرینها را در کلاس انجام دهند تا(زمانی که) معلم حضور دارد و می تواند به آنها کمک کند.

مشاهده فیلم

لطفا بر اساس ایمیل ارسالی فیلم را بررس کرده و نظرات مثبت و منفی و نمره خود را در قسمت نظر همین متن بنویسید

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 18:46  توسط محمد آکوچکیان  | 

چند وقت پیش یک سخنرانی واقعا جالباز استیو جابز مدیرعامل و موسس اپل ، پیکسار و ... دیدم که سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفورد انجام داده. دیدنش را از دست ندید.

مشاهده آنلاین فیلم

اگر هم سرعت اینترنت کافی ندارید متن سخنرانی را از اینجا بخوانید:

 
من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه هاي دنیا درس می خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب حالا می خواهم براي شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم. زندگی و مبارزه ي من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوي مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندي قبول کند و همه چیز را براي این کار آماده کرده بود.یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوري شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندي قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. این جوري شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه ي آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت براي شهریه ي دانشگاه خرج می کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده ي چندانی برایم ندارد. هیچ ایده اي که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوري می خواهد به من کمک کند نداشتم و به جاي این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترك تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم هاي زندگی من بوده است. لحظه اي که من ترك تحصیل کردم به جاي این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه اي نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی براي من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدم. قوطی هاي خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم. بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روي می کردم که یک غذاي مجانی توي کلیسا بخورم. غذا هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوي و ابهام درونی ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه ي گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم هاي خطاطی را تو کشور می داد. تمام پوستر هاي دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه ي عادي من ترك تحصیل کرده بودم، کلاس هاي خطاطی را برداشتم. سبک آن ها خیلی جالب، زیبا، هنري و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می بردم. امیدي نداشتم که کلاس هاي خطاطی نقشی در زندگی حرفه اي آینده ي من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می کردیم تمام مهارت هاي خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت هاي کامپیوتري هنري و قشنگ بود. اگر من آن کلاس هاي خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت هاي هنري الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتري این فونت را نداشت. خب می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاق ها می شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگري. این چیزي است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.
من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را درگاراژ خانه ي پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاري که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره ي اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوري یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفري را که فکر می کردیم توانایی خوبی براي اداره ي شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژي آینده ي شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توي استوري به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوي تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده ي اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژي ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروي تلخی بود که به یک مریض می دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توي سر شما می کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزي که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاري را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم.
داستان سوم من در مورد مرگ است.
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوري زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روي من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توي آینه نگاه می کنم از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم تو زندگی ام به یک سري تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزي من خواهم مرد براي من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم هاي زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه ي صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توي لوزالمعده ي من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجاي آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد
به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که براي مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه هایم بگویم در مدت سه ماه به آن ها یادآوري بکنم. این به این معنی بود که براي خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روي من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن ها یک آندوسکوپ را توي حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه هاي سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن هایی که می خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه ي ما ست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را براي تازه ها باز می کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توي دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوي بقیه صداي درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروي کنید. موقعی که من سن شما بودم یک مجله ي خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله هاي نسل ما بود این مجله مال دهه ي شصت بود که موقعی که هیچ خبري از کامپیوترهاي ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می شد. شاید یک چیزي شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه ي هفتاد آن ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روي جلد آخرین شماره ي شان یک عکس از صبح زود یک منطقه ي روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است براي پیاده روي کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود
stay hungry stay foolish
این پیغام خداحافظی آن ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می کردند
stay hungry stay foolish
این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ التحصیلی شما آرزویی هست که براي شما می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 16:57  توسط محمد آکوچکیان  | 

بعد از چند سال بالاخره درد فراغ پایان می گیره و من دارم با همسرم می رم به دیدار خورشید هشتم امامت (ع). چند بار هر وقت خواستم برم راهی بسته شد. تا بالاخره بهمون راه دادند. وقتی تمام مقدمات جور شد، یه دفعه بعد از مدتها که دیگه شعری ننوشته بودم، این حرفهای دل، از شدت شادی دیدار حضرت عشق، بر زبان منظوم جاری شد:

منم همانکه سراپا گناه آمده است          به سوی حضرت با فرّ و جاه آمده است

منم همانکه پس از شرک و کافری                   ز قعر چاه به امید راه آمده است

فدای درگه سلطان طوس، کین بستان             برای خار مغیلان، پناه آمده است

امید کز سر کویش به حُسن خواهم رفت          مگو که زائر ما اشتباه آمده است

محمد است که امروز اینچنین نالد                   غریب نزد قریبی به آه آمده است

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 16:59  توسط محمد آکوچکیان  | 

از برابر خیابان م. ا. رد می شدم دیدم به مناسبت نیمه شعبان گوشه ای را به زیبائی آراسته اند. اما صحنه زشت، مجسمه ای نخراشیده و موهن از امام عصر (عج) بود که این جماعت، به خیال قربت از امام حی و حاضر ساخته اند. و در برابرش هم جماعتی که امید برآوردن حاجت دارند. مجسمه ای که به گمان من فقط ساخته شده است تا روی اهالی مسجد چند ...متر آن طرفتر کم شود. این اگر بت پرستی و جسارت به پیشگاه حجت منتظر خداوند نیست پس چیست؟ بدعت در قرابت به اهل بیت پیامبر سر از عصر جاهلیت درآورده است. می دانم که عده ای می خندید که "بابا درد که این نیست" . اما من می گویم روزی ناچارمان می کنند گرد تندیس خدا بگردیم و بگوئیم "هو". شکایت این دردها را به امام عصرمان (عج) نبریم به کجا ببریم. این مائیم که از او غیبت کرده ایم. او هست.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 16:49  توسط محمد آکوچکیان  | 

چهارشنبه 23 تیر از ساعت 18 تا 18:30 شنونده برنامه های زنده صدای آسمان باشید. این برنامه پنجاه و دومین شماره صدای آسمان است. در این برنامه تلاش می شود جامعه نجومی ایران به رویدادهای علمی و پژوهشی ایران و جهان مرتبط شده و محدودیتها برای دست رسی به منابع مناسب فعالیتهای نجومی حذف گردد.

  در این برنامه ها شما می توانید همزمان به صورت آنلاین با مجریان برنامه در ارتباط باشید. سوال بپرسید، به سوالات پاسخ دهید یا در گفتگوها شرکت کنید. همچنین می توانید به 30002337001111 پیامک ارسال کنید و  یا با 6271230-0311 تماس بگیرید. همچنین می توانید نظرات خود را در وبلاگ برنامه صدای آسمان ثبت کنید.

 موضوعات برنامه پنجاه و دو (23 تیر 1389):

  • رویدادهای هفته

  • رسانه ها و خرافات بی پایان نجومی (آیا به زودی مریخ به اندازه ماه دیده می شود؟)

  • آماتورها چه می کنند؟ (تصویر برداری دیجیتال نجومی: نصب Webcam روی تلسکوپ، تنظیم Webcam و تلسکوپ، تصویر برداری)

  • آسمان در هفته بعد

برنامه را بشنوید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 9:53  توسط محمد آکوچکیان  | 

برنامه زنده صدای آسمان

چهارشنبه ها از ساعت 17:45 تا 18:15

شنونده برنامه های زنده صدای آسمان باشید. این برنامه پنجاه و یکمین شماره صدای آسمان است که قبلا به صورت ضبط شده با موضوع نجوم و فضا پخش می گردید. محمد آکوچکیان و همکارانش از رصدخانه کوثر، با همراهی تمام نجومیهای ایران این برنامه را برای حداقل 50 سال برای شما اجرا خواهند نمود. در این برنامه تلاش می شود جامعه نجومی ایران به رویدادهای علمی و پژوهشی ایران و جهان مرتبط شده و محدودیتها برای دست رسی به منابع مناسب فعالیتهای نجومی حذف گردد.

در این برنامه ها شما می توانید همزمان به صورت آنلاین با مجریان برنامه در ارتباط باشید. سوال بپرسید، به سوالات پاسخ دهید یا در گفتگوها شرکت کنید. همچنین می توانید به 30002337001111 پیامک ارسال کنید و  یا با 6271230-0311 تماس بگیرید.

 موضوعات این برنامه که مختصر نیز خواهد بود:

اخبار

گامی برای شرکت در مسابقه عکاسی نجومی

آماتورها چه می کنند

رویدادهای آسمان در هفته بعد

برای شنیدن برنامه به رادیو پارسه بروید

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 10:43  توسط محمد آکوچکیان  | 

شما هم حتما محصولاتی را خریده اید که شامل گارانتی بوده است. دیده اید فروشنده چه جولانی می دهد. و حتما می دانید که مبلغ اضافه ای هم بابت گارانتی می گیرند. اما به زمانش که می رسد همه چیز را منکر می شوند. خصوصا محصولات خارجی که آنقدر سرشان باد دارد که روز اول حتی می گویند مگر محصول ما خراب می شود.

این دزدی در روز روشن است. و ملت بیچاره ما که عادت دارند به سکوت جلوی این سارقان با کلاس.

سامسونگ (و نماینده اش سام سرویس) یکی از همین دزدهاست. می خواهم ماجرای یک کلاهبرداری را یکسال و نیم است طول کشیده برایتان تعریف کنم. روزی که نماینده سامسونگ یک یخچال ساید بای ساید را به ما فروخت و پول آن را هم نقد گرفت. گفت بروید که گارانتی سام سرویس حامی شماست.

2 ماه از نصب یخچال نگذشته بود که ترکهای ریزی تمام دستگیره یخچال را فرا گرفت. این ترکها ریز و مثل شبکه های کندوی عسل پیوسته بودند. به نمایندگی زنگ زدم جواب سر بالا شنیدم. به بخش خدمات مشتریان تهران زنگ زدم فقط وقت مرا گرفتند. گوئی مشتی کارمند استخدام شده اند که مردم را بی نتیجه بازگردانند.

یک روز هم یک کارمند خودشان را فرستادند تا با یک گوشی نوکیا 6600 از ترکها عکس بگیرد. خودش به کار خودش می خندید. بعد هم با دوربین ما عکس گرفت و مبلغ 10000 تومان برای ایمیل تصاویر به تهران از ما دریافت کرد. و دیگر کسی به ما جواب نداد.

این ماجرا 1.5 سال طول کشید. تا بالاخره به من گفتند با خانم خانی مسئول امور نمایندگیها تماس بگیرم. ایشان خیلی خوب حرف مرا شنید (کارشان را خوب بلدند). اما بعد از 20 روز تماس مکرر فقط به من گفتند که اشکال از ما بوده و ارسال می کنیم و ...

بعد از 20 روز نماینده شرکت به ما اطلاع داد که باید برای دریافت دستگیره مبلغ 90000 تومان بپردازید. باز هم تماس با خانم خانی در سام سرویس آغاز شد. جواب این بود: دستگیره قطعه جانبی یخچال است. شامل گارانتی نمی شود.

گفتم: مگر شما یخچال بی دسته هم می فروشید، که این قطعه جنبی است. چرا در روز فروش به من اطلاع ندادید.

گفتند: ما موظف به اطلاع رسانی جزئیات نیستیم.

با سایت سام سرویس بروید و به تبلیغات بزرگ آن نگاه کنید که برای همه محصولاتش نوشته گارانتی تعویض. این روش اغلب نمایندگان محصولات خارجی است. من در مالزی به نماینده همین سامسونگ زنگ زدم تا برای تعمیر کولر گازی دفتر کارم مراجعه کنند. یکساعت بعد کارمند با شخصیتی از شرکت به من مراجعه کرد و بعد از تعمیر ضمن عذر خواهی، یک هدیه از شرکت به من داد.

اگر مشکل من شامل گارانتی نبود چرا 1.5 سال طول کشید تا آن را به من بفروشند. چرا نماینده آنها از من برای عکس گرفتن از خرابی پول گرفت.

چرا امروز به من می گویند شانس شما بوده.

دوستان دزد میان خودمان است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 11:55  توسط محمد آکوچکیان  | 

میشه این متنو نخونید!!!!!!! برای دل خودم نوشتم. شما خوشتون نمی یاد.

تا ساعاتی دیگر 120مین رصد آنلاین را برگزار خواهیم نمود. اما من انگار که اولین پخش زنده را تجربه می کنم. همانقدر استرس و همانقدر دست تنها. تقریبا تمام پروژه اساسی مرکز را دست تنها به پیش برده ام. شاید مقصرش خودم باشم که برای اجرای این جور کارها چندان میل همکاری ندارم. اما تنهائی این روزها کمی فرق دارد. تقریبا تمام دوستان نزدیکم ازدواج کرده اند و خوب فقظ منم که مثل قبل دیوانه این جور کارها هستم. بقیه بیماری جنونشان پس از ازدواج بهبود پیدا کرده.

یکی دیر میاد سر کار و زود می ره تا شوهرش نغ نزنه. اون یکی قید ما را هم زد که همسرش نکشدش. یکی هم تازه پر پر شد که هنوز خماره و چیزی از اتفاقات دور و برش متوجه نیست. من اما حاضرم با تمام دنیا بجنگم که به کارهای اساسی که هویت اجتماعی من را تشکیل می دهند، کاری نداشته باشند. از تمام اینها جز تنهائی و اعصاب در هم چیزی برام نمونده که  ارزشش را داره.

اشکال اینجاست که وقت نظر دادن و خورده فرمایش سر و کله همه پیدا می شه. نمی دونم شاید این تنهائی مضاعف باعث شده بزنه به سرم. اما بگم بهتره چون بازم بهتر از اینه که فردا بخوام با کج خلقی جبرانش کنم. باور کنید اگه رصد آنلاین برگزار هم نشه هیچکدام ککشون هم نمی گزه. رصد آنلاین به لطف استقبال کاربران بخش عمده ای از درآمد ما را تشکیل می ده و اصلا نمی شه بهش بی توجهی کرد. پس من کاری به بقیه ندارم.

روزهائی که پخش زنده داریم من تا ساعت 10 شب سر کارم. بعدش فردا زودتر از بقیه که ساعت 3 و 4 تشریف بردن منزل میام سر کار. من دیونم؟ همش می ترسم یه وقت نتونم تحمل کنم و برم تو فاز دیکتاتوری!!!! اما این کاز جیزه !!! کسب و کاری که برای شکوفائیش این همه تلاش کردیم یک شبه می فرسته تو هوا. پس سکوت مرا به.

یک موسیقی آرام داره برام می خونه. لب تاپ عزیز این همراه همه کاره من داره برام می خونه. این متنا را تایپ می کنه و دو سه تا کار دیگه. اما اونچه به من داره در این لحظات باقی مانده تا پخش انرژی می ده همون لذتیه که بقیه از کار ما می برن و آینده ایه که برای این فناوری متصوره. اگرچه برای جا انداختنش هم تقریبا تنها دارم می جنگم. بقیه موقع حقوق آخر ماه یادشون می یاد که یک کسبی اینجا هست که باید براش خودشون را به زحمت بندازن.

من من کردنم زیاده. اما اینم از عوارض تنهائی همیشگی در میان غوغای بیهوده دیگرانه. گاهی بقیه را دوست ندارم. اما درست که نگاه می کنم می بینم توقعم از دیگران زیاده. هر کسی را بهر کاری ساختند. اما مطمئنم این حق برای من محفوظه که بعضی وقتا یه انقلابی بکنم.

خودم هم از این همه نغ که الان زدم خسته شدم. روز خوش ممد آقا. 3 ساعت دیگه صبر کن پخش شروع می شه.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:26  توسط محمد آکوچکیان  | 

باز هم نیمه شعبان، این عید خوش انسان، این موعد بی همتای امیدهای فراوان آدمی. آمده است. با تمام زیبائیش و با تمام عظمتش. شادیم و سرمست که مولائی داریم که بر احوال ما محیط است. آقائی که روزی خواهد آمد. مردی از جنس تمام بزرگیها و زیبائیهای خلقت. بزرگی از تبار بزرگان و نوری از خاندان نورهای بی پایان. نجات دهنده ضعیف شدگان مقاوم. جدا کننده حق از باطل. نمایان کننده حقیقت دین پروردگار و بر پا کننده راستی و حاکم کننده درستیهای بی پایان. آری خواهد آمد.

اما اندوه که این نیمه های شعبان می آیند و می روند و او نمی آید. چرا؟

اکنون که حق و باطل بی هیچ تفکیکی در هم آمیخته اند. باطل لباس حق پوشیده است و از درستی خویش فریادهای بی امان سر می دهد.

اکنون که درستیها از میان رفته اند. اطمینان و صداقت از جامعه رخت بر بسته است. و راستی از ما کور دلان بی معرفت رخ پنهان نموده است.

اکنون که غمهای بی پایان جان انسان را به لب رسانده و تلاشهای او را برای یافتن حتی باریکه ای از نور بی فرجام ساخته است.

اکنون که من و گناه و غفلت و من یاران جدائی ناپذیر شده ایم.

چرا او نمی آید؟

آخر او مولای ما نیست!!!! مولای ما شهوت و هوس ماست که مهاری ندارد.

آخر او مولای ما نیست!!!! مولای ما جاه طبی و قدرت خواهی ماست که هر روز اوج می گیرد.

آخر او مولای ما نیست!!!! مولای ما طمع به حقوق دیگران است که انتهائی ندارد.

آخر او مولای ما نیست!!!! مولای ما نفس ماست که به ما می فرماید هر گناهی مجاز است اگر در راستای اهداف پاکمان !!! باشد.

آخر او مولای ما نیست!!!! مولای ما شیطان است که خوبی ها را بر ما  زشت می نماید و زشتیها را خودِ خوبی.

آخر او مولای ما نیست!!!! مولای ما مصلحت اندیشی ماست که از اندیشه گناه آلود ما بر می خیزد.

آخر او مولای ما نیست!!!! مولای ما تجربیات دیرین ماست که امروز اشتباه به کار گرفته ایم.

اگر چنین باشد مولای ما قرنهاست ظهور کرده، حاکمیت جهان را در اختیار گرفته  و عدل !!! می گستراند.

حجت دین داری ما که این باشد. دین ما هم تکلیفش مشخص می شود. حضرت هوس، حضرت شهوت، حضرت قدرت، حضرت ثروت، حضرت مصلحت، حضرت شیطان، حضرت طمع و ... .

شربت و شرینی ها را جمع کنید که ولی عصر ظهور کرده است. برویم و خرج بی جا نکنیم. امام ما سالهاست با ماست.

آه آه آه. آه بی پایان از غم دوران. آه از غیبت ولی ما. از کمی عده ما و زیادی دشمنان ما. خدایا این مائیم که از مولایمان غیبت کرده ایم. او هست.

خدا تو کجائی؟ از درون سیاهم و از برون گرفتار گناه و دروغ و فتنه آشکار و نهان صاحبان آنچه ما از آن محرومیم.

ما ضعیف شدگانیم. اما مقاوم نه! رواست هر چه بر ما برود. پس وعده پروردگار شامل ما نمی شود. پس مولای ما نخواهد آمد. پس فقط شیرنی ناچیز شربتهای نیمه شعبان که با ماست. آنهم در غم و اندوه زمانه گم می شود. باز ما می مانیم و این مولاهای رنگ رنگ. ما می مانیم و حضرات گناه و هوس.

و باز درد و درد و درد.

مردان مرد در حقارت روزگار گم شده اند. مانده هلهله زنان که در عزا و عروسی به صدا در می آید. خدا، مولای ما کجاست؟ حجت دین ما کجاست؟ فریاد در گلو خفته ما کجاست؟ امید ما؟

و باز درد و درد و درد که ما را به مهار به پایان می برد.

اما مولای ما! یادتان باشد که امروز بی هیچ آرامشی در آرزوی تو ایم. تا بیابی ما را و بیرون کشی ما را از منجلاب خویشتنِ خویش. از این همه دروغهای آشکار و غمهای بی پایان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 13:58  توسط محمد آکوچکیان  |